چه تصور ابلهانه ای،باورم نمیشد که روزی با دست تو بشکنم
میگفتی توی این دنیا هر چیز محالی ممکن است.....باورم نمیشد
اما دیگر برایم باور شد
که بهترین آدمها میتوانند بدترین شوند
و تو که روزی بهترین بودی....ناگهان بدترین شدی....
چه چیز را میخواهی به رخم بکشی؟؟؟
سادگیم را ؟؟؟؟؟؟
اما بدان....سادگیم را ساده نگیر
باورت کردم....به خیال خامم که تو هم باورم کردی....
با تو دنیایی نقره ای ساختم
با تو نفس کشیدم....
به تو امید بستم.....
چه راحت شکستی و رفتی.....
چه بی خیال آتش زدی....این دل بی درمان را.....
چه دیر شناختمت،افسوس میخورم که چرا اینقدر زلالم....
تو زلالیم را ندیدی،دروغ گفتی.....
مرا،احساسم را به بازی گرفتی....
من بازیچه نیستم.....عروسک هم نیستم،تو به من دروغ گفتی....
اما عشق دیروز،این را بدان کسی که مثل نم نم بارون دروغ میگوید...
گرچه مثل بارون عزیز است اما از دل میرود....











